ذبيح الله صفا

542

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

در روزهء فراق تو شد شام صبح من * از خوان وصل لقمهء شامى بما فرست آن مرغ نادرم كه غمت دانهء منست * چون دانه‌ام نمودى دامى بما فرست * * حسن جهانگير تو مملكت جان گرفت * كفر سر زلف تو عالم ايمان گرفت در هوس عشق تو رخت برانداخت صبر * عشق ز ديوانگى راه بيابان گرفت گشت پريشان دلم در هوس زلف تو * تا وطن خود در آن زلف پريشان گرفت بوى سر زلف تو باد بگلزار برد * بلبل مست آن زمان راه گلستان گرفت تا پسر همگرست بلبل باغ سخن * از نفس عندليب نغمه و دستان گرفت * * يا آن دل گم بوده به من باز رسانيد * يا جان ز تن رفته بتن باز رسانيد يا جان بستانيد ز من دير مپاييد * يا يار مرا زود به من باز رسانيد بىسرو قدش آب ندارد چمن جان * آن سرو روان را بچمن باز رسانيد بىيار نخواهم كه ببينم وطنش را * آن راحت جان را به وطن باز رسانيد دانيد كه بىبت چه بود حال شَمَن را * كوشيد كه بت را بشمن باز رسانيد آن دانهء دُر گم شد ازين چشم چو دريا * آن دُرّ ثمين را بَعَدن باز رسانيد * * مراد من ز وصال تو برنمىآيد * بلاى عشق تو بر من بسر نمىآيد شب جوانى من در اميد تو بگذشت * هنوز صبح وصال تو برنمىآيد درخت وصل تو در باغ صبر بنشاندم * برفت عمر و هنوز آن به بر نمىآيد در آرزوى تو بر من دمى نمىگذرد * كه بر دلم ز تو جورى دگر نمىآيد دلم ببردى و جان از كف تو هم نبرم * كه تير هجر تو جز بر جگر نمىآيد اگرچه جستن وصل تو سر بسر خطرست * ترا ز كشتن من خود خطر نمىآيد رخ و لب تو چنان صبر و هوش من بربود * كه يادم از گل و تنگ شكر نمىآيد